چه مردانه خویش را ساخته بود

مکتب بهشتی

جنگ، کشتار، ضد‌انقلاب، گرانی، کمبود و ابرقدرت های مدام در حال توطئه، گرچه لحظه لحظه ی زندگی این امت را به خود مشغول داشته بودند، اما برای یک آن هم نتوانستند اطمینان، آرامش روح و رضایت زائدالوصف و عشق به اسلام و انقلاب را از آنان بگیرند…

*************************************************

[مکتب بهشتی]

پدیدآورنده: سید حسن شاهچراغی

دسته‌بندی: مقاله

پیشگفتار:

مقاله ی حاضر با عنوان پیشنهادی «مکتب بهشتی» به قلم شهید اندیشمند سید حسن شاهچراغی نماینده مردم دامغان در مجلس شورای اسلامی و سرپرست مؤسسه کیهان، اگرچه در آستانه ی ایام خجسته دهه ی فجر سال یک هزار و سیصدوشصت هجری شمسی نگاشته شده است، اما با توجه به حادثه ی دلخراش شهادت آیة الله بهشتی و هفتاد و دو تن از چهره های برجسته ی انقلاب اسلامی در تیرماه آن سال، به تبیین شخصیت برجسته ی این عالم مجاهد و ذکر خاطراتی زیبا و ماندگار از ایشان اختصاص یافته است.

————————————————————————————–

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

بیست و دوم بهمن با گذشت سالی پربار، مقاوم، حماسه آفرین و سرنوشت ساز از راه می رسد و مردم بیدار و استوار با کوله باری سنگین از افتخارات و غرورهایی که در سال گذشته آفریده اند، پرنشاط به استقبال این روز می روند.

جنگ، کشتار، ضد‌انقلاب، گرانی، کمبود و ابرقدرت های مدام در حال توطئه، گرچه لحظه لحظه ی زندگی این امت را به خود مشغول داشته بودند، اما برای یک آن هم نتوانستند اطمینان، آرامش روح و رضایت زائدالوصف و عشق به اسلام و انقلاب را از آنان بگیرند. انقلاب به همت دلاوری ها، شهادت ها و تحمل ها به پیش رفت و امروز که به جشن دهه ی نور و روشنایی و روز بیست و دو بهمن می نشیند، دشمن از هر وقت ضعیف تر است و در حال نزول به سر می برد؛ در حالی‌ که ما از ابتدای جنگ به مراتب قوی تر شده ایم و سیری صعودی را در نابودی نیروهای دشمن و تضعیف آن پیموده ایم و بسیاری تجربه ها در شکست مزدوران داخل آموخته ایم.

در بیست و دو بهمن، تجدید خاطرات و یاد روزهای تلخ و شیرین گذشته، گذشته ی دوران اختناق و گذشته ی دوران انقلاب، هرچه بیشتر دل را به خود جلب می کند و این گذشته های تاریخ ساز، سوزاننده، کوبنده و شورآفرین آنقدر فراوانند که انسان می ماند از کجا آغاز کند و بر کدامینش تکیه نماید. شما گذشته ي نزدیک به یک سال اخیر را در نظر بیاورید؛ حماسه روی حماسه، شادی به دنبال شادی و غم بر غم؛ دنیایی از حوادث اطرافت را می گیرد و در دریایی از سُرور و غم مغروقت می سازد.

به یاد بیاورید دریاها انسان عاشق و مجنون را که بر گرد مجلس شورای اسلامی انتظار بدن های قطعه قطعه و سوخته شده ی عزیزان خویش را می کشیدند، ناله سر می دادند و با چشمان پر از اشک و دل های پر از کینه می خروشیدند؛ به یاد بیاورید که آن دشت ها آدم، چه پرتلاطم آوای مقاومت سر می دادند و سرود فتح و انتقام می خواندند.

به یاد بیاوریم آن روزها را، آن چهره ها را، آن دل های پرخروش را و آن صف های فشرده و بی باک و فداکار را؛ بهشتی را و هفتاد و چند کشته ي دیگر را؛ رجایی، باهنر، قدوسی و مدنی را.

ما در طول تاریخ مان با یاد زنده مانده ایم و با یاد به حیات مان ادامه خواهیم داد. با یاد و ذکر حسین [علیه السلام] بود که عشق او قرن ها در دل خاص و عام، سوزان باقی ماند. کربلایش و عاشورایش هم چنان پرهیجان و پرشور محفل روستاها، شهرها و قلب ها را گرم و روشن نگه داشت؛ مردم رمیده دل را گرد خویش جمع کرد و وحدت شان بخشید؛ قلب هاشان را در کنار هم فشرد و برگونه هاشان اشک مظلومیت‌ حسین [علیه السلام] جاری کرد تا آن کربلا و آن عاشورا و آن مظلومیت ها، شهادت ها و اسارت ها در بیست و دو بهمن ۵۷ به ثمر رسید، گل کرد و نتیجه داد.

چرا چنان نکنیم که حوادث نتواند ما را از این گذشته های سرمشق دار و راهنما به دور دارد و چرا با یاد آن عزیزان که همیشه زنده باقی خواهند ماند، شور و شعور نگیریم و در جهت اهداف آنان آشناتر و آماده تر به پیش نرویم؟

بدان امید که کندی و عدم ملاحت نوشته ی من خواننده را ملول نسازد، یادی کنیم از قهرمانان خودساخته و خلّاقی که زندگی شان الگو بود و چهره هاشان سمبل راستینی از انقلاب. در این نوشته، بیشتر ذکر خصائل آنان و خاطراتی کوتاه که ضمناً نشانه خصلت هاست، مدّ نظر است تا ذکر مصیبت، چنان که معمول مجالس و محافل ما می باشد؛ گرچه ذکر مصیبت مظلومانه و شهادت قهرمانانه ی آنان به ناجوانمردانه ترین روش ها و به دست پلیدترین عناصر منافق، خود دل را به آتش می کشد و جان را می آزارد.

شهید مظلوم

مردم شاید بهشتی را بیشتر به قامت رسا، بیان شیوا، تسلّط در بحث و لیاقت در مدیریت و به عنوان چهره ای جدّی و بروکرات و در عین حال منظم و مرتب بشناسند؛ اما کافی بود یک ‌بار بهشتی را از نزدیک دیده باشی؛ در مجلس شب های پنج شنبه که در منزل شهید، سال های سال در اختناق کشنده رژیم تشکیل می شد و محفل جوانان و روشنفکران بود، و یا در کلاس درس فلسفه هگل یا اقتصاد اسلامی و یا شناخت. یک ‌بار اگر با او می نشستی، می دیدی که چه مردانه خویش را ساخته بود، به نظم آورده بود و متخلّق به اخلاق اسلام گردیده بود و چه مهربان و خوش مشرب و متواضع با همه به گفت و گو می پرداخت. بهشتی را انسان در اولین دیدار، نمونه تامّ و تمامی از یک مسلمان خلیق، مؤدّب و منظم و خالص می یافت. به خوبی یادم هست که در اولین نشستی که به برکت مدرسه دست ساخته ی خود او (منتظریّه) با او داشتم، چگونه تحت تأثیر شخصیت او قرار گرفته بودم و در همه حرکاتش امتیاز، برجستگی، سازندگی و اخلاق را می دیدم. از ابتدایی ترین مسائل اسلام تا مهم ترین وظایف یک انسان رسالت مند را در جای خویش به کمال اهمیت نگاه می کرد و عمل می نمود؛ با ظرفیت بالای خویش به آسانی ظرفیت ها را درک می کرد و ماهرانه از هر کس کاری متناسب او طلب می کرد.

نماز را پاکیزه و حتماً در اول وقت به ‌جای می آورد و هیچ امری در هنگامه ی فرارسیدن وقت نماز، بازدارنده اش از انجام آن نبود. لحظه ای را در زندگی او نیافتیم که سخنی حاکی از حسادت، حقد و کینه و بدبینی بر زبان آورده باشد و یا به دروغ زبان خود را آلوده بسازد.

انصاف در برابر مخالفان، راستی و راستگویی در گفتار، انضباط، پشتکار و مقاومت در کار، شجاعت در قبول مسئولیت و جامعیت و لیاقت، مشخصات روشنی بودند که به سرعت در چهره بهشتی خود را نمایان می ساختند.

بهشتی از آن روز که تنها، با همه ی‌ فشارهای وارده در آن شرایط و اتهامات و ناسزاها، هر هفته قم را به قصد تهران ترک می کرد تا با دانشِ امروز و زبان خارجی آشنا شود و مدرسه ی دین و دانش را به منظور ساختن جوانان پی ریخته بود و یا برای اولین بار برنامه هایی تازه و جدید و درس هایی غیر از آنچه در حوزه علمیه مطرح بود را با تأسیس مدرسه ی منتظریه (حقانی) به قم آورد، در حقیقت بدعتی تازه گذاشت. ذهن روشن و آینده بین خود را به آزمایش گذاشته بود و تأکید خود را بر انجام کارهای اساسی و اصولی نشان داده بود. با آوردن زبان خارجی به مدرسه ی منتظریه و برنامه تحقیق و تفحص در فلسفه نوین و علوم متداول، طرحی نو را به اجرا گذاشت تا رسولانی متناسب با شرایط کنونی جهان امروز بسازد و به مَصاف کفر و الحاد پیشرفته بفرستد. تربیت یافتگان جوان مکتب بهشتی را می توان امروز در مراکز و محافل حساس این مملکت فراوان یافت که بی ریا و بی نام و نشان به خدمت اشتغال دارند و در بسیاری موارد مسئولیت های حساسی دارا می باشند؛ خداوند توفیق شان دهد.

بهشتی وقتی در زمینه سیاست و مسائل اجتماعی و اداری سخن می گفت، مرا به یاد امیرکبیر می انداخت؛ منتها امیرکبیری که عشق به وطن و ملت و علاقه به اسلام داشت و به مراتب از میرزا تقی خان امیرکبیر، در حفظ اصالت های اسلامی و اجرای مقررات دینی و آگاهی از فلسفه و علم برازنده تر و پیشرفته تر می نمود. درایت و مدیریت او را به هیچ وجه در همگنانش نمی بینیم و از همه بالاتر، سعه صدر و طبع بلند او. خوب به یاد دارم بحث از تعیین مدیرعامل برای صدا و سیما بود. شورای سرپرستی آن روز چند نفر را در لیست داشت. یکی از برادران که قبلاً در دادستانی انقلاب مسئولیت هایی داشت و نماینده دادستانی در جاسوس‌خانه بود نیز در لیست قرار داشت. بهشتی روی مدیریت و لیاقت او اصرار می کرد و در مقام مشورت، او را بهترین می دانست. یکی از اعضاء به بهشتی گفته بود که ما برای او نقطه ضعفی را می شناسیم؛ این آقا وقتی در جاسوس خانه بودند، به نظر می رسید علاقه زیادی دارند تا برای شما و امثال شما سند پیدا کنند. این تلاش و علاقه برای یافتن سند به نظر ما نقطه ضعف است و از کجا که فردا در این مسئولیت با چنین روحیه ای عمل نکند. این شیوه گروه های ضد جمهوری است و تعیین او به مصلحت نیست. بهشتی با چهره ای باز و قاطع به اعضاء شورا می گوید: «این نه نقطه ضعف است که نقطه ی قوت می باشد. جوانی جستجوگر و بیداردل می خواهد بداند که بهشتیِ مسئول در جمهوری اسلامی چه کاره است، از کجا آمده است و چه می خواهد بکند. راستی اگر بهشتی آمریکایی بود و این جوان سند آن را به دست می آورد، چقدر به نفع ملت بود. این را ضعف ندانید و تأکید می کنم که حالا او را برای پذیرش این مسئولیت لایق تر می بینم.»

در انجام مسئولیت و حمایت از مسئولین مورد اعتماد، به جز مصالح عمومی هیچ ‌چیز را نمی دید و هیچ گاه نظر شخصی خود را دخالت در مصلحت عمومی نمی داد. به شرکت جوانان مؤمن در امور اصرار می کرد و به سازندگی، به مراتب بیشتر از حرکت های تخریبی اهمیت می داد. کمتر خشمگین می شد و کمتر طریق متانت و وقار را رها می نمود. آن همه فحش که به او دادند و آن همه تهمت که نثار او کردند، بس بود که جمعی از بزرگان را از کوره به در برد، اما کوه صلیب و با وقار بهشتی تکان نمی خورد. از شنیدن مرگ بهشتی و شهادت دردناک او، قلب من فقط به خاطر مظلومیت بی مانند او آتش گرفت. منی که سال های سال صداقت، صرافت نفس، راستی، تقوا و شرافت او را دیده بودم، حتی در مجمع بسیاری که امروز دیگر آن گونه نمی اندیشند و منافق و ملحد هم نبودند، نمی توانستم از او دفاع کنم.

بحث از بهشتی حتی در زبان و قلم الکن من به زودی پایان ندارد و بهتر آن‌که به خاطراتی پراکنده و منحصر بپردازیم تا به دیگران نیز برسیم.

***

دو سه سال آخر بود که بهشتی به مدرسه ی منتظریه آمد و برنامه ی مفصّل و جامع خود را برای تحقیق در زمینه فلسفه و معارف قرآن ارائه کرد. از مسائل مورد تأکید او این بود که شما باید ده ساعت در روز، به قید هر ساعت ۶۰ دقیقه ی کامل کار بکنید. ما که ده ساعت را غیر عملی می خواندیم، او را برآشفت و با لحن بلندی بر سر ما فریاد کشید که چگونه خود را رسالت مدار نسل های تشنه ی حقیقت دنیای امروز می دانید؛ نسل هایی که زیر بار استبدادها و استثمارها به انتظار ندای نجات بخشی نشسته اند؛ و چگونه خود را مسئول نجات این مردم رنج دیده و غم دیده می دانید و معتقدید که اسلام می تواند ناجی این قوم باشد و حاضر نیستید از عمر جوان و نشاط جوانی خویش بهره ببرید. ده ساعت کار که چیزی نیست! منظم شوید! بیش از ده ساعت می توانید کار بکنید.

***

تابستان ها را محصلین مدرسه برای شرکت در کلاس زبان انگلیسی به مشهد می رفتند. به خاطر فرصت فراوان و ارتباط با مسائل جاری و متأثر از جوّ خاص آن زمان، بحثی سخت بین دو گروه مدرسه از گروه های بالا در گرفت که گوشه ای از آن به دکتر شریعتی مرتبط می شد. درست دو طرز تفکر وجود داشت؛ جمعی دکتر را تکفیر می کردند و جمعی به حمایت او سخن می راندند و البته بسیاری مسائل دیگر خصلتی و غیر خصلتی دخالت در امر داشت؛ می رفت که جمع متحد ما را به تفرقه بکشاند. مظلوم شهید به محض اطلاع راهی مشهد شده، ما را به شرکت در یک مجلس دعوت کرد. نمی دانم مجموعه ی آن بحث ها، دعواها و رهنمودهای استاد شهید باقی مانده است یا نه، امّا بسیار پربار و مفید بود. آیة الله جنّتی و شهید قدوسی نیز در آن جمع شرکت می کردند. بهشتی به برادرانی که چوب تکفیر به دست گرفته بودند، سخت هشدار داد و دکتر شریعتی را عنصری دوست دار خلق و علاقه مند به رشد اجتماعی و اخلاقی و هنرمند در گفت‌‌وگو با نسل تحصیل‌کرده و خالص در راه خود معرفی کرد و شاید دو جلسه ی چندساعته از دکتر دفاع می کرد و اتهامات کفر و عدم قبول وحی و خدا و امامت را علیه دکتر نمی پذیرفت؛ در همین حال به برادرانی که شیفته و کشته ی شریعتی تاخت و تاز می کردند، می فرمود: «متوجه باشید که راه افراط نروید. کتاب ها را دقیقاً بخوانید و صادقانه اگر اشتباهی می یابید، آن را نقد کنید». پس از اتمام این جلسه به دیدار برادرش خامنه ای می رفت. من و دو نفر دیگر از برادران همراه استاد بودیم. برادری که روح تند و آتشینی داشت، از او پرسید: «در تعطیلات چه کتابی بخوانم؟» در پاسخ، کتاب جهادالنفس (مبارزه با نفس) را از جلد یازده وسائل الشیعه توصیه کرد؛ در حالی ‌که به برادران دیگری که روح انقلابی کمتری داشتند و به مسائل اخلاقی و عرفانی بیشتر می پرداختند، کتاب جهاد با دشمن وسائل را تأکید می نمود.

***

در دادستانی که بودیم، روزی برای کسب تکلیف و در جریان گذاشتن استاد شهید به خبرگان رفتم. پیامی از طرف آیة ‌الله قدوسی داشتم. از فرصت استفاده کرده تصمیم گرفتم بسیاری مسائل دیگر را که قلب من و برادران را می فشرد، با ایشان در میان بگذارم. بهشتی به دنبال اداره جلسات صبح و عصر خبرگان در گوشه ای به تنهایی نماز می خواند و خسته به نظر می‌رسید. آیة الله منتظری مشغول وضو گرفتن بود و بنی صدر متکبرانه و مغرور بر مبلی لمیده بود و ده ،‌بیست دختر جوان گِردش را گرفته بودند و مشغول بحث های علمی و انقلابی. به اقتضای جوانی با شدت و حدّت مسائل دل خود را گفتم؛ اظهار نگرانی کردم و در حالی ‌که بهشتی خسته را در آن گوشه گیر انداخته بودم، گاه بلند صحبت می کردم. بهشتی موقّر و متین با لبخند ملیح ساکت بود و مرا می نگریست. تندی من و سکوت او لحظاتی ادامه یافت. احساس خاصی در من به وجود آمد؛ خجل شدم. قبل از این ‌که به پاسخ بپردازد، از جای بلند شد و خود را نزدیک من کشانید؛ بوسه ای بر پیشانی من زد و گفت: «از این همه سوز و احساس لذت می برم». بوسه ی پر از محبت او روح آتشین مرا آرام کرد و عرق شرم را بر پیشانی من نشانید و گفت: «برادر، چه باک! انقلاب نگرانی دارد، خستگی دارد، فشار می آورد، خطر می آورد و با این همه، با سوزوگداز و جوان و علاقه مند خطر می کنیم و نابه سامانی ها را سامان می بخشیم. شما جوانان برای چه هستید؟ باید این کارها را انجام بدهید. ما نیز آن چه در توان داریم انجام می دهیم.» بقیه صحبت قرار شد در بین راه صورت گیرد. عقب ماشین نشستم و استاد، وسط در کنار من و فرد دیگری که ظاهراً از منسوبین نزدیک ایشان بود در کنار استاد شهید. آن خویش و قوم نزدیک استاد که گویا پسرعموی ایشان بود، کاری داشت که فقط برای انجام آن و توصیه ی آقای بهشتی به تهران آمده بود. توقع کمک از آقای بهشتی در لحنش بسیار دیده می شد و می گفت: «یک جمله اگر بنویسید، حق ما را به ما می دهند و جمعی از نگرانی بیرون می آیند.» دکتر در حالی ‌که از یک یک افراد خانواده و منسوبین اصفهان می پرسید، گفت: «امیدوارم حق شما بازستانده شود، ولی از آن روز که امام مرا برای شورای انقلاب مأموریت دادند، با خدا عهدی کرده ام و شما باعث نشوید آن عهد را بشکنم؛ با خداوند پیمان بستم که هیچ گاه به عنوان یک مسئول و مقام جمهوری اسلامی، سخنی مبنی بر توصیه و یا نوشته ای بدین منظور نگفته و ننویسم؛ حتی اگر به حقانیتِ مورد، مؤمن باشم. نوشتن این نامه حتی برای شمای مورد علاقه ی من پیمان شکنی است و روح و دل مرا متزلزل می سازد. آمرزش انسان به عهد و پیمانش هست؛ به اراده و تصمیمش.»

***

انتخابات مجلس نزدیک بود و بازار کاندید و نامزد شدن شایع. بسیاری از دوستان و خاصه شهید رشید، محمد منتظرقائم که سال های سال افتخار مصاحبت و برادری او را داشتم، در اولین دیدار با او پس از انقلاب مصرّ بود که من نیز نامزد نمایندگی دامغان شوم. اصرار او و برادران دیگر ذهن مرا به مسئله مشغول کرد و در این اندیشه به دیدار استاد در شورای انقلاب رفتم. آن روزها دبیری شورا به عهده ی او بود و به شورا و دولت و حزب و سازمان قضائی کشور خط می داد. چرا منِ شاگردِ مورد محبت و لطف پدرانه و استادانه ی او، از مشاوره با او در این امر مهم باید باز می ماندم؟ ساعت ۵ بعد از ظهر بود و استاد ساعت ها کار کرده بود، اما در برخورد با ما نشاط و حوصله ی همیشگی را به کار می برد. ابتدا از حساسیت دادستانی انقلاب و دادگاه های انقلاب سخن به میان آورد؛ می گفت: «در برخورد با زندانیان شیوه ی اسلام باید رعایت شود. قانون اساسی مراعات گردد. شتاب زدگی در کار ما را از مرز عدالت بیرون می برد و سازمان دهی در تشکیلات دادستانی ضرور است.» سپس از فحش ها و تهمت های سرازیرشده به او سخن گفته شد؛ آرزو می کرد که خداوند این تحمل و پای مردی در برابر تهاجمات نامردانه را از او بپذیرد و در برابر حوادث یاریش بنماید و ضمناً می گفت: «شما هم اگر توانستید و زمینه بود(!) آن چه را از من می دانید، بگویید.» (مظلومیت در این جا از چهره ی زیبای دکتر می بارید).

در پایان به من خطاب کرد و گفت: «اگر شما به مجلس نروید و از مرزهای اسلام و انقلاب اسلامی حمایت نکنید، چه بسا دیگرانی که تعهد به اسلام ندارند، مجلس را پر کنند. در جمهوری اسلامی نباید برای پذیرش مسئولیت ناز کرد و عشوه آمد. برادر این وظیفه است، واجب است و من همه مسئولیت هایم را به عنوان وظیفه پذیرفته ام».

                                                         ۶۰/۱۱/۹       جمعه منزل آقای ترابی[۱]

 

[۱] . روحانی وارسته و انقلابی مرحوم حجت الاسلام سید محسن ترابی؛ مسئول دفتر شهید قدوسی، دادستان کل کشور و عضو دفتر سیاسی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *