به سوی بشتاب ای فاطمه که من در انظار تو هستم

گوهر هستی/ واپسین روزها

بدین خاطر در ماجرای فدک، وقتی سخنان رسا و کوبنده ‌اش را مطرح می ‌سازد، اما مشاهده می ‌کند، غاصبان فدک و ظالمان به اهل بیت علیهم ‌السلام بر موضع کفر و عناد خویش پافشاری و اصرار دارند، به سوی قبر مطهر حرکت می ‌کند و…

*********************************************************************

گوهر هستی/ واپسین روزها

پدیدآورنده: سید علی شاهچراغی

دسته بندی: خطبه

وعده‌ رسول خدا (ص)

در روزهای سراسر غم و اندوه پس از رحلت نبی مکرم صلوات ‌الله علیه و آله و هجوم به خانه ‌ی وحی، تنها امید فاطمه سلام‌الله علیها وعده‌ ای است که رسول خدا در واپسین لحظات عمر شریف خویش به این بانوی مکرمه فرموده و به ‌عنوان راز بین فاطمه و رسول خدا صلوات ‌الله علیه و آله باقی مانده است. مژده ‌ای که سیده ‌ی زنان عالم در انتظار تحقق آن، روزهای درد و مصیبت را به شب و شب ‌های غربت و تنهایی را به صبح می‌ رساند.

آن ‌طور که در کتب شیعه و اهل سنت آمده است، عایشه می‌ گوید:

«فاطمه عليها سلام نزد پيامبر آمد، در حالى كه راه رفتن وى نظير راه رفتن پيامبر بود، رسول خدا صلّى ‌اللَّه عليه و آله و سلّم با ديدن او گفت: دخترم! مرحبا بر تو! و سپس او را در طرف راست يا چپ خود نشانيد، آن ‌گاه در گوش او سخنى گفت كه وى را گريان نمود. من به فاطمه گفتم: رسول خدا صلّى ‌اللَّه عليه و آله و سلّم تو را هم ‌راز و هم ‌صحبت خود قرار مى ‏دهد و تو به جاى خوشحالى گريه مى ‏كنى؟! در اين حال پيامبر سخن ديگرى در گوش او گفت و فاطمه خندان گرديد، پس گفتم: هرگز نديده بودم كه خوشحالى و غم اين قدر به هم نزديك باشند. پس از آن، از فاطمه درباره آنچه پيامبر در گوش او گفته بود، سؤال كردم، در جواب من گفت: هرگز سرّ رسول خدا را افشا نخواهم كرد. تا اين‌كه پيامبر رحلت نمود و مجدداٌ در اين ‌باره سؤال كردم؛ فاطمه گفت: پيامبر به من فرمود: جبرئيل در هر سال يك ‌بار قرآن را به من عرضه مى ‏كرد ولى امسال دو بار اين كار را انجام داده و اين عمل نشان ‌گر آن است كه أجل من فرا رسيده و تو در ميان خاندان من، اوّلين كسى هستى كه به من ملحق خواهى شد، و من چه سلف نيكويى براى تو مى ‏باشم؛ و من وقتى اين سخنان را از پيامبر شنيدم، گريه ‏ام گرفت، پس از آن پيامبر در دفعه دوم گفت: آيا راضى نيستى كه سرور و سيّده زنان اين امّت و زنان مؤمن باشى؟ و پدرم كه اين بشارت را داد، شادمان شده و خندیدم.»[۱]

وعده ‌ای که ابابصیر آن‌ را از امام صادق علیه ‌السلام روایت کرده است؛

«لَمَّا قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) مَا تَرَكَ إِلَّا الثَّقَلَيْنِ: كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتَهُ أَهْلَ بَيْتِهِ، وَ كَانَ قَدْ أَسَرَّ إِلَى فَاطِمَةَ (صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهَا) أَنَّهَا لَاحِقَةٌ بِهِ‏، وَ أَنَّهَا أَوَّلُ أَهْلِ بَيْتِهِ لُحُوقاً»[۲]

«پيامبر صلوات‌الله علیه و آله در هنگام رحلت، دو گوهر ارزنده باقى گذاشت، يكى كتاب خدا و ديگرى عترت و اهل بيتش؛ و این سرّ را به فاطمه صلوات‌الله علیها فرمود که به ایشان ملحق مى ‌شود و نخستين شخص از اهل بيتش خواهد بود که به آن حضرت می‌ پیوندد.»

امری که موجب شده است تا شیعیان و اهل سنت تصریح به این حقیقت نمایند، عمر فاطمه پس از نبی مکرم بسیار کوتاه بوده و در زمانی اندک به پدر ارجمند خویش ملحق گردیده است؛ تا جایی که آیۀ ‌الله سید محمد کاظم قزوینی صاحب کتاب ارزشمند فاطمۀ من ‌المهد الی ‌اللحد هنگامی که به مبحث زندگانی ایشان می ‌رسد، حداکثر زمان زندگانی این بانوی مکرمه پس از نبی مکرم صلوات ‌الله علیه و آله را شش ماه یا هشت ماه بیان می ‌نماید؛ البته به این امر تصریح می ‌کند که این‌ دو قول، قابل اعتماد نیست و عمر فاطمه سلام ‌الله علیها بسیار کمتر از این مدت بوده است؛

«یعقوبی گوید که حضرت صدیقه پس از پدر سی و یا سی و پنج روز زیستند و البته این مقدار حدّاقل مقداری است که راجع به زندگانی ایشان پس از رسول خدا گفته شده، قول دیگری است که گوید چهل روز عمر فرمودند و قول سومی اظهار می ‌دارد که هفتاد و پنج روز که البته این قول، مشهورترین اقوال است و قول چهارم است که گوید نود و پنج روز مدت توقف این بزرگوار پس از رحلت رسول گرامی در دنیا طول کشید و اقوال دیگری که زیاد قابل توجه نیست مانند شش ماه [یا] هشت ماه که البته هشت ماه حداکثر مدت زمانی است که برای عمر ایشان پس از رحلت رسول اکرم ذکر نموده ‌اند.»[۳]

صدیقه طاهره سلام‌ الله علیها در انتظار ملاقات پروردگار و دیدار رسول خدا  و حضرت خدیجه سلام ‌الله علیهما دوران سراسر مصیبت هفتاد و پنج و یا نود و پنج روز که در احادیثی هم ‌چون روایت امام صادق علیه ‌السلام نقل شده است را سپری می ‌کند؛

«وَلَدَتْ فَاطِمَةُ (عَلَيْهَا السَّلَامُ) فِي جُمَادَى الْآخِرَةِ يَوْمَ الْعِشْرِينَ مِنْهُ، سَنَةَ خَمْسٍ وَ أَرْبَعِينَ مِنْ مَوْلِدِ النَّبِيِّ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ)، فَأَقَامَتْ بِمَكَّةَ ثَمَانَ سِنِينَ، وَ بِالْمَدِينَةِ عَشْرَ سِنِينَ، وَ بَعْدَ وَفَاةِ أَبِيهَا خَمْسَةً وَ تِسْعِينَ‏ يَوْماً، وَ قُبِضَتْ فِي جُمَادَى الْآخِرَةِ يَوْمَ الثَّلَاثَاءِ لِثَلَاثٍ خَلَوْنَ مِنْهُ، سَنَةَ إِحْدَى عَشْرَةَ مِنَ الْهِجْرَةِ (صَلَوَاتُ اللَّهِ وَ سَلَامُهُ عَلَيْهَا وَ عَلَى أَبِيهَا وَ بَعْلِهَا وَ بَنِيهَا»[۴]

«فاطمه علیها سلام در روز بیستم جمادی ‌الثانی سال چهل و پنجم عمر نبی مکرم صلوات‌ الله علیه و آله به‌ دنیا آمده و هشت سال را در مکه و ده سال را در مدینه سپری کردند و بعد از رحلت پدر بزرگوارشان نود و پنج روز؛ و در سوم ماه جمادی ‌الثانی سال یازدهم هجرت از دنیا رفتند. درود و سلام خدا بر او و بر پدر و همسر و فرزندانش.»

به ‌یاد رسول خدا (ص)

هر چه ‌قدر فاصله ‌ی زمانی بین رحلت پیامبر و شهادت فاطمه علیهما‌ السلام کوتاه و اندک است، اما درد و رنجی که سیده‌ ی زنان عالم در این مدت تحمل کرده، سنگین و طاقت‌ فرسا است؛ غم و اندوهی که جسم او را از بین برده و روحش را آن چنان خسته و پریشان ساخته که گویا صدها سال بر دختر پیامبر خدا صلوات ‌الله علیه و آله گذشته است؛

«أَنَّهَا مَا زَالَتْ بَعْدَ أَبِيهَا مُعَصَّبَةَ الرَّأْسِ‏ نَاحِلَةَ الْجِسْمِ مُنْهَدَّةَ الرُّكْنِ بَاكِيَةَ الْعَيْنِ مُحْتَرِقَةَ الْقَلْبِ يُغْشَى عَلَيْهَا سَاعَةً بَعْدَ سَاعَةٍ وَ تَقُولُ لِوَلَدَيْهَا أَيْنَ أَبُوكُمَا الَّذِي كَانَ يُكْرِمُكُمَا وَ يَحْمِلُكُمَا مَرَّةً بَعْدَ مَرَّةٍ أَيْنَ أَبُوكُمَا الَّذِي كَانَ أَشَدَّ النَّاسِ شَفَقَةً عَلَيْكُمَا فَلَا يَدَعُكُمَا تَمْشِيَانِ عَلَى الْأَرْضِ وَ لَا أَرَاهُ يَفْتَحُ هَذَا الْبَابَ أَبَداً وَ لَا يَحْمِلُكُمَا عَلَى عَاتِقِهِ كَمَا لَمْ يَزَلْ يَفْعَلُ بِكُمَا …»[۵]

«حضرت زهرا بعد از فوت پدر بزرگوارش پیوسته سر خود را مى ‏بست، جسمش ناتوان بود، قوّت خود را از دست داده بود، چشمانش گريان و قلبى سوخته داشت، ساعت به ساعت از حال می‌‎ رفت و به حسنين عليهما السّلام مى ‏فرمود: كجاست پدرتان كه شما را گرامى مى‏ داشت و پیوسته شما را در آغوش مى ‏گرفت؟ كجاست پدرتان كه از همه به شما مهربان ‌تر بود و نمی ‌گذاشت، روى زمين راه برويد. دیگر نخواهم ديد که درب این خانه را بگشاید و شما را بر دوش خود کشد؛ کاری که همواره در حق شما انجام می ‌داد …»

و تنها چیزی که او را در ایام جان ‌سوز تعدّی و ظلم به وصی رسول خدا و اهل بیت علیهم ‌السلام التیام می ‌بخشد، نشان و علامتی از پدر است که در ادامه به برخی از آن‌ ها اشاره می ‌شود.

  • شنیدن نام پدر

آن‌ هنگام که خبر به فاطمه می ‌رسد مؤذن رسول خدا صلوات ‌الله علیه و آله از سفر بازگشته است، با وجود این ‌که می‌ داند، بلال، پس از رحلت پیامبر اعظم صلوات ‌الله علیه و آله از گفتن اذان اجتناب می‌ ورزد، از او درخواست می ‌کند تا بار دیگر بانگ جاودانه ‌ی اذان را سر دهد و یاد و خاطره‌ ی روزهای خوش حضور پیامبر صلوات ‌الله علیه و آله را تجدید نماید.

«وقتى پيغمبر خدا از دنيا رحلت نمود، بلال از گفتن اذان خوددارى كرد، و گفت: من بعد از پيامبر اسلام براى احدى اذان نخواهم گفت. روزى فاطمه زهرا فرمود: دوست دارم صداى اذان مؤذن پدرم را بشنوم. و چون اين سخن به گوش بلال رسيد، مشغول گفتن اذان شد. هنگامى كه بلال، دو مرتبه گفت: اللَّه اكبر، حضرت فاطمه به ياد روزگار پدرش رسول خدا افتاد و نتوانست از گريه خوددارى نمايد؛ و زمانى كه بلال گفت: اشهد أن محمّدا رسول اللَّه، فاطمه عليها  السّلام صيحه‏اى زد و با صورت خود سقوط و غش كرد!»[۶]

  • لباس پدر

غم فراق پدر، به‌ گونه‌ ای بر قلب فاطمه سلام‌ الله علیها سنگینی می ‌کند که دیدن پیراهن پیامبر صلوات ‌الله علیه و آله فرصتی است تا عطر رسول مکرم را استشمام نماید و لحظاتی را با خاطرات سال ‌های حضور در مکه و مدینه سپری نماید.

در این زمینه حَبّه از اصحاب امیرالمؤمنین علیه ‌السلام نقل می‌ کند:

«غَسَلْتُ‏ النَّبِيَ‏ ص فِي‏ قَمِيصِهِ‏ فَكَانَتْ فَاطِمَةُ تَقُولُ أَرِنِي الْقَمِيصَ فَإِذَا شَمَّتْهُ غُشِيَ عَلَيْهَا فَلَمَّا رَأَيْتُ ذَلِكَ غَيَّبْتُهُ»[۷]

«پیامبر صلوات ‌الله علیه و آله را در پیراهنی که داشت، غسل دادم؛ اما فاطمه می ‌خواست که آن را نشانش دهم؛ هنگامی که عطر پیراهن به مشامش رسید، از حال ‌رفت. من نیز که وضعیت فاطمه را این ‌طور دیدم، لباس را پنهان نمودم.»

  • مکان حضور پدر

فاطمه سلام ‌الله علیها به‌ یاد رسول خدا صلوات ‌الله علیها و زحمات بی ‌شماری که برای تبلیغ اسلام و محو کفر متحمل شدند، هر هفته راهی مکانی می‌ شود که پیامبر در آن حضور یافته و در مقابل مشرکین صف‌ آرایی کرده بوده است؛ گرچه پیمودن این مسیر – مکه تا منطقه اُحد – برای بانوی پهلو شکسته‌ و مصیبت ‌دیده ‌ای هم ‌چون فاطمه سلام ‌الله علیها بسیار دشوار و طاقت‌ فرسا باشد.

هشام‌ بن سالم در این زمینه از امام صادق علیه ‌السلام نقل می ‌کند:

«عَاشَتْ‏ فَاطِمَةُ ع بَعْدَ أَبِيهَا خَمْسَةً وَ سَبْعِينَ يَوْماً لَمْ تُرَ كَاشِرَةً وَ لَا ضَاحِكَةً تَأْتِي قُبُورَ الشُّهَدَاءِ فِي كُلِّ جُمْعَةٍ مَرَّتَيْنِ- الْإِثْنَيْنَ وَ الْخَمِيسَ فَتَقُولُ هَاهُنَا كَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص هَاهُنَا كَانَ الْمُشْرِكُونَ.»[۸]

«فاطمه علیها سلام، پس از پدرش، هفتاد و پنج روز زنده بود ولی کسی ایشان را شادمان و خندان ندید. هر هفته دوبار در روزهای دوشنبه و پنج‌ شنبه به کنار قبور شهدا می ‌آمد و می‌ فرمود: پیامبر خدا صلوات‌ الله علیه و آله این‌ جا بود و مشرکین نیز این ‌جا.»

چنان ‌که از امام صادق علیه ‌السلام به نقل از جدّ بزرگوارشان امام سجاد علیه ‌السلام سخن از حضور سیده ‌ی زنان عالم در محل دفن پیکر شهدای اُحد در دو یا سه روز هفته به میان آمده است؛

«أنّ فاطمة بنت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كانت تختلف بين‏ اليومين‏ و الثلاثة إلى قبور الشهداء بأحد، فتصلّي هناك و تدعو و تبكي حتّى ماتت رضي اللّه عنها.»[۹]

«همانا فاطمه دختر رسول خدا صلوات ‌الله علیه و آله و سلم بین دو و سه روز هفته به قبرستان شهدای أُحد می ‌رفت و در آن ‌جا نماز و دعا می‌ خواند و می ‌گریست تا این ‌که از دنیا رفتند.»

  • قبر مطهر پدر

مرقد مطهر نبی مکرم صلوات ‌الله علیه و آله مأمن و پناهگاه فاطمه سلام ‌الله علیها در شدائد و سختی ‌ها است و با در آغوش کشیدن آن می‌ تواند غم ‌ها و آلام خود را با پدر بزرگوار خویش در میان بگذارد.

بدین خاطر در ماجرای فدک، وقتی سخنان رسا و کوبنده ‌اش را مطرح می ‌سازد، اما مشاهده می ‌کند، غاصبان فدک و ظالمان به اهل بیت علیهم ‌السلام بر موضع کفر و عناد خویش پافشاری و اصرار دارند، به سوی قبر مطهر حرکت می ‌کند و شکایتش را به محضر رسول خدا صلوات ‌الله علیه و آله می ‌برد؛

«عَنْ زَيْنَبَ بِنْتِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ- عَلَيْهِ‌السَّلَامُ- قَالَتْ: لَمَّا اجْتَمَعَ رَأْيُ‏ أَبِي بَكْرٍ عَلَى مَنْعِ فَاطِمَةَ عَلَيْهَا‌السَّلَامُ فَدَكَ وَ الْعَوَالِيَ‏ وَ أَيِسَتْ‏ مِنْ‏ إِجَابَتِهِ‏ لَهَا، عَدَلَتْ إِلَى قَبْرِ أَبِيهَا رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، فَأَلْقَتْ نَفْسَهَا عَلَيْهِ، وَ شَكَتْ إِلَيْهِ مَا فَعَلَهُ الْقَوْمُ بِهَا، وَ بَكَتْ حَتَّى بُلَّتْ تُرْبَتُهُ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بِدُمُوعِهَا عَلَيْهَا السَّلَامُ، وَ نَدَبَتْهُ. ثُمَّ قَالَتْ فِي آخِرِ نُدْبَتِهَا

قَدْ كَانَ بَعْدَكَ أَنْبَاءٌ وَ هَنْبَثَة لَوْ كُنْتَ شَاهِدَهَا لَمْ يَكْبُرِ الْخَطْبُ..‏»

«حضرت زینب سلام‌ الله علیها می‌ فرماید: آن‌ گاه که رأی و نظر ابوبکر بر این قرار گرفت که دست فاطمه سلام ‌الله علیها را از فدک و عوالی کوتاه کند و فاطمه از پاسخ به درخواستش ناامید گشت، به سوی قبر پدرش رسول خدا صلوات‌ الله علیها روی نمود و خود را بر روی آن انداخت و از کاری که مردم در حقش روا داشته بودند، شکایت نمود و اشک ریخت تا آن ‌اندازه که خاک قبر مطهر پیامبر از اشک دیدگانش خیس شد؛ سپس در آخر ندبه و زاری ‌اش عرضه داشت: بعد از تو خبرها و مسائل مختلف پیش آمده که اگر بودی این‌ گونه بزرگ جلوه نمی ‌کرد…»

چنان‌ که از ابن‌ عباس نقل شده، سیده ‌زنان عالم در لحظات پایانی عمر، دست حسنین علیهما‌ السلام را گرفته و به سوی مرقد مطهر رسول خدا صلوات ‌الله علیها رهسپار گردیدند؛

«لمّا جاء فاطمة عليها السّلام الأجل لم تحم و لم تصدع و لكن أخذت بيد الحسن و الحسين فذهبت بهما إلى قبر رسول‏ اللّه‏ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فصلّت بين القبر و المنبر ركعتين ثمّ ضمّتهما إلى صدرها و الزمتهما و قالت: يا أولادي اجلسا عند أبيكما ساعة و أمير المؤمنين عليه السّلام يصلّى في المسجد، ثمّ رجعت من عندهما نحو المنزل …»[۱۰]

«زمانی که رحلت فاطمه علیها سلام نزدیک شد، اندوهگین و شکسته نبود؛ بلکه دست حسن و حسین را گرفت و کنار قبر مطهر پیامبر صلوات ‌الله علیه و آله رفت. سپس بین قبر مطهر و منبر، دو رکعت نماز خواند؛ آن ‌گاه فرزندانش را در آغوش گرفت و به سینه چسبانید و فرمود: فرزندانم! ساعتی نزد پدرتان بنشینید. علی در این هنگام در مسجد مشغول نماز بود. فاطمه سپس به خانه برگشت …»

  • رؤیای پدر

ماجرای خواب و رویایی که محدّث نورى رضوان ‌الله علیه در کتاب دارالسلام از كتاب وفاة الزهراء عليها ‌السّلام نقل نموده نیز عمق نگرانی رسول خدا و دختر مطهره‌ ی ایشان را آشکار می ‌سازد؛ بر طبق این نقل، حضرت فاطمه درباره رؤیایش به امیرالمؤمنین علیهما ‌السلام می ‌گوید:

«إني البارحة رأيت أبي في منامي و هو واقف في مكان مرتفع، يلتفت يمينا و شمالا كأنه ينظر أحدا، فقلت له: مضيت عنّي و تركتني وحيدة فريدة، أبكي عليك ليلي و نهاري و عشيتي و أبكاري، لا ألتذّ بطعام و أتهنّؤ بمنام. فقال صلّى اللّه عليه و آله لي: يا فاطمة، مدة الفراق قد تجاوزت و ليالي الهموم و الأشواق قد تصرّمت و قرب وقت الارتحال، لتفوزي بالملاقات و الوصال و تقلعي أطناب خيمة بدنك من المضائق السفلية و تنصبيها في فضاء العوالم العلوية، و تفرّى من المطمورة الدنيا و تسكني معمورة الأخرى العقبى. يا فاطمة، عجّلي فإني في انتظارك و لا أبرح‏ من مكان حتى أنت تأتي فاسرعي‏، و سأخبرك يا بنتي إن وقت وصولك إليّ في الليلة القابلة»[۱۱]

«همانا دیشب پدرم را در خواب دیدم؛ در حالی ‌که در مکان بلندی ایستاده بود و به سمت راست و چپ نظر می ‌نمود، مثل این که به کسی نگاه می ‌کند؛ پس من به ایشان عرضه داشتم: شما از دنیا رفتید و من را تنهای تنها رها ساختید. من در شبم و روزم و غروبم و صبح ‌گاهانم در فراق شما اشک می‌ ریزم. نه از غذا لذتی می ‌برم و نه استراحت برایم گواراست. سپس پدرم به من فرمود: ای فاطمه! مدت و زمان فراق طولانی شده  و شب‌ های غم و اشتیاق دیدار به ‌پایان رسیده و وقت کوچیدن تو نزدیک شده است تا به فوز ملاقات و وصال دست ‌یابی و جسمت را از رنج‌ های دنیا رها سازی و آن را در عالم بالا قرار دهی؛ از زندان دنیا آزاد شوی و در آخرت آباد ساکن گردی. ای فاطمه! بشتاب که من در انتظارت تو هستم و از این جا نمی ‌روم تا تو بیایی، پس به سرعت بیا؛ ای دخترم به ‌‎‌تو خبر می ‌دهم، همانا وقت ملاقاتت با من، شب پیش‌ِ روست.»

ماجرایی که ابن عباس نیز این ‌گونه آن ‌را نقل کرده است؛

«رَأَتْ فَاطِمَةُ فِي مَنَامِهَا النَّبِيَ‏ ص قَالَتْ فَشَكَوْتُ إِلَيْهِ مَا نَالَنَا مِنْ بَعْدِهِ قَالَتْ فَقَالَ لِي رَسُولُ اللَّهِ ص لَكُمُ الْآخِرَةُ الَّتِي‏ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ‏ وَ إِنَّكِ قَادِمَةٌ عَلَيَّ عَنْ قَرِيبٍ»[۱۲]

«همانا فاطمه در خواب پیامبر صلوات ‌الله علیه و آله را دید و فرمود: از آن‌ چه بعد از رسول خدا بر ما روا داشته شد، شکایت کردم و پدرم در جواب فرمود: برای شماست، آخرتی که برای متقین آماده شده است؛ و همانا تو به ‌زودی به سوی من می‌ آیی.»

به ‌سوی رسول خدا (ص)

آن‌ طور که صاحب کتاب مصباح ‌الأنوار از امام صادق علیه ‌السلام و ایشان نیز از پدران ارجمند خویش نقل فرموده ‌اند، روح صدیقه‌ ی طاهره بین مغرب و عشاء از پیکر مطهره ‌ی ایشان خارج شد[۱۳] و به ‌سوی ملأ اعلی پرواز نمود تا روزهای جدایی سپری گردد و به سوی خداوند رحمان و زیارت پیامبر اعظم صلوات ‌الله علیه و آله بشتابد.

عبدالله بن ‌الحسن المثنی در این خصوص از پدرش و ایشان نیز از پدر بزرگوارش امام مجتبی علیه ‌السلام نقل می ‌کند:

«أَنَّ فَاطِمَةَ بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ ص لَمَّا احْتُضِرَتْ نَظَرَتْ نَظَراً حَادّاً ثُمَّ قَالَتْ السَّلَامُ عَلَى جَبْرَئِيلَ السَّلَامُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ اللَّهُمَّ مَعَ رَسُولِكَ اللَّهُمَّ فِي رِضْوَانِكَ وَ جِوَارِكَ وَ دَارِكَ دَارِ السَّلَامِ ثُمَّ قَالَتْ أَ تَرَوْنَ مَا أَرَى فَقِيلَ لَهَا مَا تَرَى قَالَتْ هَذِهِ مَوَاكِبُ أَهْلِ السَّمَاوَاتِ وَ هَذَا جَبْرَئِيلُ وَ هَذَا رَسُولُ اللَّهِ وَ يَقُولُ يَا بُنَيَّةِ اقْدَمِي فَمَا أَمَامَكِ خَيْرٌ لَكِ.»[۱۴]

«هنگامى كه رحلت حضرت زهرا نزديك شد، نگاهی خاص نمود و فرمود: سلام بر جبرائيل، سلام به رسول خدا، بار خدايا! مرا با رسول خود محشور كن. پروردگارا! مرا در بهشت و جوار خود جاى بده. خانه تو خانه سلامتى است. سپس فرمود: آيا آن‌ چه را كه من مى ‏بينم شما نیز مى ‏بينيد؟ اين مركب‌ هاى اهل آسمان ‌هاست، اين جبرئيل و اين پيغمبر خداست كه به من مى ‏فرمايد: دخترم بيا، زيرا اين نعمت ‌هايى كه تو در پيش دارى برايت بهتر است.»

واقعه ‌ای که برای همسر، فرزندان معصوم علیهم ‌السلام و محبانش، به سنگین ‌ترین لحظات پس از رحلت رسول خدا صلوات ‌الله علیه و آله بدل گردید و آنان را در غم فراق زهرا سلام ‌الله‌ علیها مصیبت ‌زده و بی ‌طاقت ساخت. حادثه‌‌ ی سوزناکی که مؤلف کتاب ارزشمند کشف ‌الغمه درباره آن نقل می ‌کند:

«أَنَّهَا بَقِيَتْ بَعْدَ أَبِيهَا أَرْبَعِينَ صَبَاحاً وَ لَمَّا حَضَرَتْهَا الْوَفَاةُ قَالَتْ لِأَسْمَاءَ إِنَّ جَبْرَئِيلَ أَتَى النَّبِيَّ ص لَمَّا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ بِكَافُورٍ مِنَ الْجَنَّةِ فَقَسَمَهُ أَثْلَاثاً ثُلُثاً لِنَفْسِهِ وَ ثُلُثاً لِعَلِيٍّ وَ ثُلُثاً لِي وَ كَانَ أَرْبَعِينَ دِرْهَماً فَقَالَتْ يَا أَسْمَاءُ ائْتِينِي بِبَقِيَّةِ حَنُوطِ وَالِدِي مِنْ مَوْضِعِ كَذَا وَ كَذَا فَضَعِيهِ عِنْدَ رَأْسِي فَوَضَعَتْهُ ثُمَّ تَسَجَّتْ بِثَوْبِهَا وَ قَالَتِ انْتَظِرِينِي هُنَيْهَةً وَ ادْعِينِي فَإِنْ أَجَبْتُكِ وَ إِلَّا فَاعْلَمِي أَنِّي قَدْ قَدِمْتُ عَلَى أَبِي ص فَانْتَظَرَتْهَا هُنَيْهَةً ثُمَّ نَادَتْهَا فَلَمْ تُجِبْهَا فَنَادَتْ يَا بِنْتَ مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَى يَا بِنْتَ أَكْرَمِ مَنْ حَمَلَتْهُ النِّسَاءُ يَا بِنْتَ خَيْرِ مَنْ وَطِئَ الْحَصَا يَا بِنْتَ مَنْ كَانَ مِنْ رَبِّهِ‏ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى‏ قَالَ فَلَمْ تُجِبْهَا فَكَشَفَتِ الثَّوْبَ عَنْ وَجْهِهَا فَإِذَا بِهَا قَدْ فَارَقَتِ الدُّنْيَا فَوَقَعَتْ عَلَيْهَا تُقَبِّلُهَا وَ هِيَ تَقُولُ فَاطِمَةُ إِذَا قَدِمْتِ عَلَى أَبِيكِ رَسُولِ اللَّهِ فَأَقْرِئِيهِ عَنْ أَسْمَاءَ بِنْتِ عُمَيْسٍ السَّلَامَ فَبَيْنَا هِيَ كَذَلِكَ إِذْ دَخَلَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ فَقَالا يَا أَسْمَاءُ مَا يُنِيمُ أُمَّنَا فِي هَذِهِ السَّاعَةِ قَالَتْ يَا ابْنَيْ رَسُولِ اللَّهِ لَيْسَتْ أُمُّكُمَا نَائِمَةً قَدْ فَارَقَتِ الدُّنْيَا فَوَقَعَ عَلَيْهَا الْحَسَنُ يُقَبِّلُهَا مَرَّةً وَ يَقُولُ يَا أُمَّاهْ كَلِّمِينِي قَبْلَ أَنْ تُفَارِقَ رُوحِي بَدَنِي قَالَتْ وَ أَقْبَلَ الْحُسَيْنُ يُقَبِّلُ رِجْلَهَا وَ يَقُولُ يَا أُمَّاهْ أَنَا ابْنُكِ الْحُسَيْنُ كَلِّمِينِي قَبْلَ أَنْ يَتَصَدَّعَ قَلْبِي فَأَمُوتَ قَالَتْ لَهُمَا أَسْمَاءُ يَا ابْنَيْ رَسُولِ اللَّهِ انْطَلِقَا إِلَى أَبِيكُمَا عَلِيٍّ فَأَخْبِرَاهُ بِمَوْتِ أُمِّكُمَا فَخَرَجَا حَتَّى إِذَا كَانَا قُرْبَ الْمَسْجِدِ رَفَعَا أَصْوَاتَهُمَا بِالْبُكَاءِ فَابْتَدَرَهُمَا جَمِيعُ الصَّحَابَةِ فَقَالُوا مَا يُبْكِيكُمَا يَا ابْنَيْ رَسُولِ اللَّهِ لَا أَبْكَى اللَّهُ أَعْيُنَكُمَا لَعَلَّكُمَا نَظَرْتُمَا إِلَى مَوْقِفِ جَدِّكُمَا فَبَكَيْتُمَا شَوْقاً إِلَيْهِ فَقَالا لَا أَ وَ لَيْسَ قَدْ مَاتَتْ أُمُّنَا فَاطِمَةُ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهَا قَالَ فَوَقَعَ عَلِيٌّ ع عَلَى وَجْهِهِ يَقُولُ بِمَنِ الْعَزَاءُ يَا بِنْتَ مُحَمَّدٍ كُنْتُ بِكِ أَتَعَزَّى فَفِيمَ الْعَزَاءُ مِنْ بَعْدِكِ …»[۱۵]

«حضرت فاطمه بعد از وفات پدر بزرگوارش، چهل روز زنده بود. تا آن‌ هنگام که زمان رحلتش فرا رسید، به اسماء فرمود: جبرئيل در زمان وفات پدرم كافوری از بهشت آورد؛ پدرم نیز آن را سه قسمت نمود؛ يك قسمت براى خودش، يك قسمت براى على و يك قسمت هم براى‏ من و آن چهل درهم بود. سپس به اسماء فرمود: باقيمانده حنوط پدرم را كه در فلان مکان است بياور و نزد سرم بگذار. اسماء مى ‏گويد: وقتى من امر آن بانو را اجرا کردم، لباس خود را بر روى خويش كشيد و به من فرمود: پس از چند لحظه مرا صدا بزن، اگر جوابت را گفتم كه هيچ و الّا بدان كه نزد پدر بزرگوارم صلوات ‌الله علیه و آله رفته ‏ام. اسماء بعد از چند لحظه‏ اى آن بانوى مظلومه را صدا زد، ولى جوابى نشنيد، دوباره صدا زد: اى دختر محمّد مصطفى، اى دختر بهترين كسى كه مادرش وى را حمل كرد، اى دختر بهترين كسى كه بر روى سنگريزه‏ ها پا نهاد، اى دختر آن كسى كه مقامش به قاب قوسين أو أدنى رسيد! اما جوابى نگرفت. وقتى اسماء لباس آن حضرت را از روى بدنش برداشت، متوجه شد که از دنيا رفته است. خودش را بر روی پیکر فاطمه انداخت و او را می ‌بوسید و مى ‏گفت: اى فاطمه! زمانى كه نزد پدر بزرگوارت رفتى، سلام اسماء بنت عميس را به آن حضرت برسان. در همین لحظات، حسنين عليهما السّلام از راه رسيدند و فرمودند: اسماء! مادر ما این ساعت، به خواب نمى‏ رفت؟! گفت: مادر شما خواب نرفته، بلكه از دنيا رفته است. امام حسن روى بدن مادر افتاد و پيكر مقدّس او را حركت ‏داده و گفت: مادر جان! قبل از اين ‌كه روح از بدنم مفارقت كند با من سخن بگو! آن ‌گاه امام حسين آمد و پاهاى مادر را بوسيده و گفت: مادر جان! من فرزند تو، حسينم. قبل از اين ‌كه قلبم شکافته شود و بميرم با من صحبت كن! اسماء به ايشان گفت: اى فرزندان پيامبر خدا نزد پدرتان على برويد و او را از وفات مادرتان آگاه نماييد. حسنين عليهما السّلام از خانه خارج و به سوى مسجد روانه شدند، هنگامى كه نزديك مسجد رسيدند، صدا به گريه بلند كردند. گروهى از صحابه به حضورشان آمده و گفتند: براى چه گريانيد؟! خدا چشم شما را نگرياند! شايد نظر شما به جای جدّتان رسول خدا افتاد و از كثرت علاقه‏ اى كه به او داريد، اشک می‌ ریزید؟ فرمودند: نه، آيا نه چنين است كه مادر ما از دنيا رحلت كرده است؟ حضرت امير عليه السّلام پس از شنيدن اين خبر با صورت به زمین افتاد و فرمود: اى دختر حضرت محمّد! من غم و اندوه خود را بعد از تو به كه بگويم؟ من درد دل ‌هاى خود را براى تو مى‏ گفتم، اكنون با چه كسى درد دل كنم؟!…»

هم‌ چنین در کتب روایی درباره‌ ی رحلت فاطمه سلام ‌الله علیها از سلمى زوجه ‌ی ابو رافع که در خانه‌ ی پیامبر صلوات ‌الله علیه و آله بوده نقل شده است:

«روزى كه حضرت زهرا از دنيا رحلت نمود، به من فرمودند: آبى براى من بياور. آب را حاضر كردم و ایشان با آن غسل نيكويى به جاى آورد و سپس گفتند: برایم لباس ‌هاى جديدى بياور. وقتى لباس‌ ها را پوشيدند، وارد خانه شده و فرمودند: بسترم را وسط خانه بينداز. سپس به رو به قبله خوابید و دست ‌هاى مباركش را زير گونه ‌اش نهاد و فرمود: من به زودى قبض روح مى ‏شوم، مبادا لباس من در آورده شود، زيرا غسل كرده ‏ام. اين بفرمود و از دنيا رفت. هنگامى كه حضرت على آمد و من ماجرا را براي ایشان بیان کردم، فرمود: آرى مبادا بدن فاطمه باز و بدون لباس باشد. آن‌ گاه آن بزرگوار، جسد زهراى أطهر را برد و غسل داد.»[۱۶]

[۱]. زندگانى حضرت زهرا عليها السلام (جلد ۴۳ بحار الأنوار) ترجمه روحانى، ص۳۰۸

[۲]. طبری، دلائل الامامه، ص۱۳۱

[۳]. فاطمه‌ الزهرا علیها سلام از ولادت تا شهادت، ص۶۱۹

[۴]. دلائل الإمامة (ط – الحديثة)، ص۷۹

[۵]. مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏۳، ص: ۳۶۳

[۶]. زندگانى حضرت زهرا عليها السلام (جلد ۴۳ بحار الأنوار) ترجمه روحانى، ص۵۷۶

[۷]. بحار الأنوار (ط – بيروت)، ج‏۴۳، ص۱۵۷

[۸]. الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏۳، ص ۲۲۸

[۹]. إحقاق الحق (الشوشتري)، ج‏۱۰، ص۴۳۸

[۱۰]. إحقاق الحق (الشوشتري)، ج‏۱۰، ص۴۵۳

[۱۱]. دارالسلام فی‌ ما یتعلق بالرؤیا و المنام، ص۱۰۱/ الموسوعة الكبرى عن فاطمة الزهراء، الأنصاري، ج‏۱۷، ص۱۸۰

[۱۲]. بحار الأنوار، ج۴۳، ص۲۱۸

[۱۳]. بحار الأنوار (ط – بيروت)، ج‏۴۳، ص۲۰۰

[۱۴]. بحارالأنوار (ط – بیروت)، ج۴۳، ص۲۰۰

[۱۵]. کشف ‌الغمه، ج۱، ص۵۰۰ – بحار الأنوار (ط – بيروت)، ج‏۴۳، ص۱۸۶- ۱۸۷

[۱۶]. بحار الأنوار، ج۴۳، ص۱۷۲

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *